!
وقتی روزگار ناروزگار با کلاس می شود
دختر کبریت فروش تن فروش می شود!
لحظه لحظه می رسد پایان
عقربه های ساعت به پیش می تازند . حتی به ثانیه هایمان نیز رحم نمی کنند . زمان رسیدن است و وقت چیدن .
خیسم از یاد دیروز
دلم برای شهری تنگ شده که آسمانش بی منت و بی بهانه زمین را غرق باران می کرد.
سالهاست که فصل روی فصل انباشته می شود...
شب بود
ماه پشت ابر بود،
کتاب پر بود از قصه ها ی خوانده و ناخوانده،
هنوز سحر نیامده بود که بهار آمد و
قصه ی دگری از سرنوشت...
فراتر از عادت
من دور از تو,
و تو نزدیک تر از من به من
و چه بد عادتی ست که فاصله با سال نوری اندازه می گیرم.