فصل سرد

 

 کوچه های زندگی چون فصل سرد

 گاه و گاهی می شوند بن بست درد

  
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦


من طعم تلخ غربت در وطن چشیده ام

 کم نبودند مشقت ها و بسیار بودند پستی ها و بلندی های دیروز لیکن می دانستم و خوب می دانستم همیشه برای دستان سردم آغوشی ست و برای زخم ها مرحمی

هر چند سکوت همزاد من بود و تنهایی همراه من

تو می دانی و تنها توکه چند عدد اشک شست گونه های مرا وقتی اولین زادروزم را در وطن سپری کردم و یا آن اولین نوروز ویااین اولین رمضان و...

و من می دانم و تنها من طعم تلخ غربت را

تویی که گاهی چنان نزدیک می شوی به من که ایمان می آورم من به مسلمان تر بودنم از مسلمان و منی که گاهی چنان دور می شوم از تو که از شک به یقین می رسم من به کافر بودنم

بیا و این بار نیز تو بیا شمعی بی افروز بر این شبهای تارم شاید به امید روشن بودن چراغی جان گیرد این روح خسته ی من

  
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤


شمع

 

شمع ها تا وقتیکه می سوزند همه بدنبال شادی اند و نور .

هیچکس نمی داند که در پی این نور  چه جگرها و جان هاست که می سوزد .

پس از جشن  ها و شادی ها همه می روند فقط اشک های ریخته از شمع باقی می ماند و سوخته جانی و بسی تاریکی .

  
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٢


ناقوس

 

 

 زنگ هایش به گوشم آشناست . وقتی مستانه  می رسد مرا به یاد  توبه ها و اعترافاتی می اندازد که در روز  « پاک » به گوش کشیش بر نیمکت ساکت تاریکخانه نجوا کردم .

  
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸


قبس

 

 

قافیه های باخته را  اگر جمع  کنبم

و جند سطر ز ذیل و  ز صدر کم کنیم

شاید بتوانیم

کمی چند دل را سرگرم کنیم .

  
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤