فصل سرد
من طعم تلخ غربت در وطن چشیده ام
کم نبودند مشقت ها و بسیار بودند پستی ها و بلندی های دیروز لیکن می دانستم و خوب می دانستم همیشه برای دستان سردم آغوشی ست و برای زخم ها مرحمی
هر چند سکوت همزاد من بود و تنهایی همراه من
تو می دانی و تنها توکه چند عدد اشک شست گونه های مرا وقتی اولین زادروزم را در وطن سپری کردم و یا آن اولین نوروز ویااین اولین رمضان و...
و من می دانم و تنها من طعم تلخ غربت را
تویی که گاهی چنان نزدیک می شوی به من که ایمان می آورم من به مسلمان تر بودنم از مسلمان و منی که گاهی چنان دور می شوم از تو که از شک به یقین می رسم من به کافر بودنم
بیا و این بار نیز تو بیا شمعی بی افروز بر این شبهای تارم شاید به امید روشن بودن چراغی جان گیرد این روح خسته ی من
شمع
شمع ها تا وقتیکه می سوزند همه بدنبال شادی اند و نور .
هیچکس نمی داند که در پی این نور چه جگرها و جان هاست که می سوزد .
پس از جشن ها و شادی ها همه می روند فقط اشک های ریخته از شمع باقی می ماند و سوخته جانی و بسی تاریکی .
ناقوس
زنگ هایش به گوشم آشناست . وقتی مستانه می رسد مرا به یاد توبه ها و اعترافاتی می اندازد که در روز « پاک » به گوش کشیش بر نیمکت ساکت تاریکخانه نجوا کردم .
قبس
قافیه های باخته را اگر جمع کنبم
و جند سطر ز ذیل و ز صدر کم کنیم
شاید بتوانیم
کمی چند دل را سرگرم کنیم .