از نو روز، روز نو خواهانم.

نرم نرمک بهار از راه می رسد و زمستانی که فقط نام زمستان یدک می کشید، می رود.

پارسال، آخ از لحظه تحویل سالش، چه سیلی به پا شد در چشمانم و فریادی که از سر حرمت، سکوت شد، و سکوتی که تاریخ صلاحیت نداشت.

به این ور و به ان ور می روم تا باز برای دومین بار، هفت تا سین در کنار هم بچینم اما این بار بی من شاهد قدوم نو روز می شوند.

آخ چه سخت ست آغاز سالی که بی "او" باشد، "آدمهایی که رفتن شان اختیاری نبود.

دلم، و امان از دلم، که هنوز خود را در قاب دختر ۱۴ ساله می بیند و از عشق تا قافش هجی می کند.

ناگفته ها بسیارند، در انتظار گوش شنوا نیز نیستم، اما قصه های نا تمام تشنه ترم می کند...





/ 0 نظر / 138 بازدید